تبليغاتX
کاساندرا

کاساندرا

خیلی احساس بدیه که حدود یک ساعت زیر دست دوتا آدم* بشینید که به طور پیوسته مشغول صحبت به زبانی هستند که هرچند کلمات زیادی را در آن تشخیص می‌دهید از تعقیب مکالمه عاجزید. بدتر آن که تمام این یک ساعت رو سیخ و سمبه و لیزر بکنن تو دهنتون و در بیارن.

* دقیقترش دوتا حواست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:5  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز از یکی از شبکه‌های اجتماعی -که حتی یادم نمی‌آد کی عضوش شدم- یک نامه گرفتم که توش تاریخ تولد یکی از آشنایان -که چند سال پیش فوت کرد- رو یادآوری کرده بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:55  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Ik ben windows

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:16  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرا اسب سپیدی بود روزی ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 7:30  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عنوان سفرنامه‌ی اولین سفر یک ژرمنوفیل به آلمان: تحت تاثیر!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:57  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز کلا روز گندی بود. صبح علی‌رغم همه‌ی برنامه‌ریزی‌ها باز هم دیر از خواب پا شدم. توی راه گاوخونی مدرس صادقی رو تموم کردم. یه داستان مدرن (غربی؟) که برای کسی که استعدادشو داره، افسردگی می‌آره. فیلم افخمی رو ندیده‌ام، ولی اونم باید فیلم مدرنی باشه. خیلی کار عجیبیه همچین داستانی رو فیلم کردن. یکی دوتا واقعه‌ی کوچیک سرکار رو هم که در روزهای معمولی چندان مهم نیست، به این آش اضافه کنید. همچین روزی رو با خوندن چند تا وبلاگ، که یه مدتی بود نخونده بودمشون، تموم کردم که برای تموم کردن انرژی باقی مونده‌ام* کافی بود. تنها نکته‌ی مفید دیروز حذف تقریبا همه‌ی وبلاگهای توی خبرخوانم بود. دوستان دیگه مثل سابق فکر نکنید چون یه چیزی رو توی وبلاگتون نوشتید، لابد من هم ازش خبردارم. اگه مهمه بهم بگید.

* اول به جای بخش دوم جمله نوشته بودم بوی گند تعصب و گنددماغی حالم رو بد کرد، که دیدم حوصله‌ی بازخوردهای احتمالی رو ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:51  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خیلی زور داره مساله‌ای رو که آدم بعد از کلی سر و کله زدن باهاش، بالاخره حلش می‌کنه، جوابش غیرجذاب در بیاد. از اون بدتر اینه که جواب بدیهی در بیاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:45  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اگر در اثر خودشیفتگی اسمتون رو در ترکیبهای مختلف، زبانهای مختلف و املاهای مختلف در گوگل آلرتز بگذارید، با انبوهی از خبرهای نامربوط مواجه می شوید. هرچند بعضی وقتها مزایایی هم داره. مثلا می‌فهمید همکار سابقتان در مقاله‌ای که روی آرشیو گذاشته از شما تشکر کرده، در حالی که نمی‌دونستید کار اون مقاله تموم شده! یا دوستی به تازگی از تزش دفاع کرده و از شما در بخش تشکر اسم برده، در حالی که شما نمی‌دونستید قراره اون موقع دفاع کنه. در هر حال قابلی نداشت رفقا!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:43  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امشب رفتیم استخر. ترکیبی از این که "کنار استخر سونا نبود که بعد از ۲۰ دقیقه شنا بری توش"، "پول یک ساعت و نیم رو داده بودیم و باید حلالش می‌کردیم"، "یه مشت داچ توی آب بودند که به طور پیوسته داشتند شنا می‌کردند و باعث جوگیر شدن آدم می‌شدند"، اطراف استخر ثانیه شمار بود که حس عدد دوستی من رو ارضا می‌کرد" و در نهایت این که نمی‌خواستم جلوی خانواده! کم بیارم، باعث شد خودم رو خفه کنم. یادم نمی‌آد از وقتی سنم یه رقمی بود تا حالا، در یک نشست این قدر شنا کرده باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:37  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز دمای هوا تا ۴-۵ درجه سانتیگراد پایین اومده بود که به خاطر رطوبت ۲-۳ درجه هم سردتر حس می‌شد. آنتون اخمروف با شلوارک و دمپایی تو راهرو می‌گشت! رسما کم آوردم.

لینک: اگه شما هم ظرف کره رو وقتی جلوی چشمتونه نمی‌بینید، اینو بخونید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 19:21  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

معتاد فیس‌بوک شده‌ام.

اول با نمایشهای گرافیکی شبکه‌ی دوستانم (مثل Friend's Wheel و Friend's Sets) مشغول بودم، بعد درگیر بازیهایی مثل Champion's League Predictor و Traveller IQ Challenge شدم. این وسط با انواع آزمونهای هم‌سلیقه‌یابی (مثل Likeness) یا خودشناسی (مثل Political Compass) هم بازی کردم.

اخیرا دارم با Social Timeline حال می کنم. دارم دوستهامو به ترتیب الفبا مرور می‌کنم (تا حالا ۱۴ نفر از ۱۰۰ نفر) و یادم می‌آد که کی و سر چه موضوعی باهاشون هم‌کلاس، هم‌کار یا ... بوده‌ام. دیدن سابقه‌ی کاری و تحصیلی به شکل گرافیکی خیلی هیجان‌انگیزه. به خصوص که خود به خود فاصله‌های تحصیلی، تغییر شغلها، تغییر نزدیکان در اثر تغییر محیط و ... رو می‌شه توش دید. چیزی که اونجا مستقیم دیده نمی‌شه و جز خودم (و احتمالا بعضی از نزدیکان) کسی نمی‌تونه ببینه تغییر انگیزه‌ها، برنامه‌ها، عقاید و روشهاست. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:21  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حدس بزنید این لینک رو کی برام فرستاده!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:1  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می دونین چرا نمی تونم وبلاگمو پینگ کنم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:54  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چشم و ابروی مشکی.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:23  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اعضای گروه ما چهار نفر هستند: یک دانشجوی دکتری ۵۰ ساله!، یک استاد ۴۰ ساله، یک پست داک ۳۰ ساله و یک دانشجوی دکتری ۲۵ ساله. پریشب یکی از این چهار نفر سایرین را با خانواده! به شام دعوت کرده بود. کدامیک؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:55  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مامان بزرگم سالها مدیر مدرسه بوده و الان حدود ۳۰ سال می‌شه که بازنشسته شده. پریروز بهم گفت:

 

دیشب یه خواب خیلی ناراحت کننده‌ای دیدم. خواب دیدم مدیر یه مدرسه‌ی نا‌آشنا شدم. رفتم دیدم خیلی شلوغه. پرسیدم اینا کین؟ گفتن اومدن امتحان تجدیدی بدن. ردشون کردم. گفتم فعلا آمادگی نداریم. به مستخدم گفتم شماره‌ی اداره رو بگیر تا من باهاشون حرف بزنم. رفت و دیگه نیومد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:42  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مشغول جمع‌آوری اطلاعات برای تصمیم‌گیری در مورد تغییراتی در وبلاگم هستم. تغییراتی که هم محتوایی است، مثلا این که بیشتر یا فقط فیزیک بنویسم، هم قالبی است، مثلا کوتاه‌تر یا بلندتر بنویسم یا به همه‌ی پیامها جواب ندهم، و هم وجودی است. به طور جدی به ننوشتن یا اگر مخاطب کم است به ای‌میل کردن نوشته‌ها به جای انتشار در وبلاگ فکر می‌کنم.

 

ترکیب خواننده‌های ثابت، در این تصمیم‌گیری تاثیر دارد. حدود ده روز پیش، از کسانی که بیش از یک‌بار در هفته به اینجا سر می‌زنند، خواستم که یک نامه به من بنویسند و نامشان را (و اگر برای شناختنشان کافی نیست، چند خط توضیح) برای من بفرستند. کسانی که این لطف را کردند، یک‌سوم یا یک‌چهارم چیزی است که انتظار داشتم.

 

دوستانی گفتند تو که می‌دونی ما می‌خونیم. چرا نامه بنویسیم؟ درسته. می‌دونم ولی کسایی که مانند شما هستند کم نیستند و نوشتن اسم تمام آنها عملی نیست. پس لطفا ۳۰ ثانیه وقت بگزارید. دوستی هم گفت تو نوشتی ممنون می‌شوم. اجبار که نکردی. ممنون شدن تو هم زیاد برام مهم نیست. کسایی هم که این‌جوری فکر می‌کنند، فرض کنند چندتا فحش آبدار بهشون داده می‌شه اگه نامه ننویسن.

 

روی به من نامه بنویسید کلیک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 13:4  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فردای شبهای احیا (برخلاف امروز) تنها وقتهاییه که امنیت خواب صبحگاهی آدم توسط همسایه‌ها تهدید نمی‌شه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:8  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از برنامه‌ی هفتگی بدم می‌آد. از این‌که شنبه برم دانشگاه. یکشنبه برم مرکز و شب خانه‌ی مامانم‌اینا بمونم تا ماشین بیرون از طرح زوج و فرد باشه. از این‌که دوشنبه برم مرکز و چهار نفری بچپیم تو اتاق و درگیر کارای گروه باشم. از این‌که سه‌شنبه برم مرکز. از این‌که چهارشنبه برم دفتر المپیاد جهانی. از این‌که پنجشنبه برم بنیاد. از این‌که هر روز باید برم یه‌جای متفاوت. از این‌که ذهنم درگیر چند کار و چندجا باشه نفرت دارم.

این مصیبت، از اواخر دوره‌ی کارشناسی سرم نازل شده. از وقتی که غیر از دانشگاه، پام به مدرسه و مرکز باز شد. می‌دونی، یه سری کارایی دارم که مال سه‌شنبه است و اگه سه‌شنبه انجام نشه میره تا هفته‌ی بعد. دلم می‌خواد برنامه‌ام کوتاه‌مدت باشه. این‌که فردا یا پس‌فردا، مقاله بخونم یا مقاله جستجو کنم یا فارسی بنویسم یا انگلیسی بنویسم یا با رییسم جلسه داشته باشم یا با مرئوسم جلسه داشته باشم یا کد بنویسم یا سر سخنرانی برم یا سخنرانی آماده کنم یا سخنرانی بکنم یا ... ولی همه‌شون یه‌جا باشه.

دلم می‌خواد صبح در ساعت کم و بیش یکسانی پاشم. کت و شلوارکم رو بپوشم. سوار اتوبوس همیشگی بشم. برم جای همیشگی که برای کارم، با سلیقه‌ی خودم آماده‌اش کردم.

از تنوع کارها و مسوولیتها خسته شدم. دلم تمرکز می‌خواد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 16:14  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز در جلسه‌ی هفتگی گروه ماده چگال مرکز، بحث سر تفاوت بین ماده چگال نرم و ماده چگال سخت و مرزشون و این که بیشتر سخنرانیهامون سخت بوده یا نرم و از این چیزها بود. جمله‌ی قصاری دروشد که تا وقتی دشمن مشترک داریم، بهتره متحد باشیم. بعدا در مورد اختلافاتمون بحث می‌کنیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 14:33  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکی از تفریحات رییس اینه که تشکیل ساختار کپکها رو توی لیوان چاییش بررسی می‌کنه و نوع رشد و زبری سطح رشدشون و چیزهایی از این قبیل رو تحلیل می‌کنه. تا جایی که من می‌دونم حداقل ده سال است که این تحلیل رو انجام می‌ده.

 

این تفریح البته ربطی به این نداره که لیوانش رو نمی‌شوره و هفته‌ی بعد با این صحنه‌ها روبرو می‌شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 19:39  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شاید تا حالا بالاترین را دیده باشید. از نظام باز بودن ورود به سیستم و رتبه بندی برحسب رای‌ای که مهدی طراحی کرده خوشم می‌آد، هرچند که خودش مثل هر کس دیگه‌ای بیش از اندازه از کارش تعریف می‌کند.

از این ایده که می‌خواد گیرهای سیستم را با پاداش دادن و کم کردن شانس چیزهای نامطلوب (به جای حذفشان توسط یک مرجع دانای کل) برطرف کند هم، لذت می‌برم.

در هر حال زیر هر نوشته‌ام از این به بعد امکان فرستادنش به بالاترین را قرار داده‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 18:54  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اگر تنها هستید و می‌خواهید بچه گربه‌ی شیطانی را با اتومبیل خود از جایی به جای دیگر ببرید، پیشنهاد می‌کنم این کار را نکنید! شاید به اندازه‌ی من خوش‌شانس نباشید و تصادف کنید. به خصوص اگر بچه گربه‌ی مورد نظر به ایستادن روی پای چپ راننده و نگاه کردن بیرون علاقه‌مند باشد.

 

اگر می‌خواهید یک مثال ساده از انتخاب طبیعی ببینید، به گربه‌ی فوق الذکر نگاه کنید که چقدر خوشگل است. اگر زشت میبود، احتمالا به خودتان زحمت تعقیب و گرفتنش از زیر ماشینها و کثیف شدن شلوارتان را نمی‌دادید. به خصوص باید آنقدر خوشگل باشد که علی‌رغم آن که آن قدر کثیف است که پیراهن شما را سیاه می کند، بپسندیدش.

 

اگر می‌خواهید بچه‌دار شوید، پیشنهاد می‌کنم بک بچه گربه را به طور آزمایشی نگه دارید. می‌توانید مسوولیت پذیری خودتان را در قبال غذا خوردن، جیش کردن و بازی کردن یک موجود دیگر بسنجید. به خصوص اگر بچه گربه تنها و بازیگوش باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 14:53  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شیرزاد چند وقت پیش در مورد بهادر گربه‌ی نر مرکز نوشته بود که البته الان گربه‌ی سابقا نر مرکز است. در بخش نظرات این نوشته اسماعیل مصفا، یک شعر چند خطی در مورد سیاستهای مرکز و ارتباطش با مردانگی نوشته است. امروز با چند نفر که دراین مورد صحبت کردم نظر اسماعیل را تایید کردند! طفلکی جعفر آقا که قراره عامل باشه! البته به قول شیرزاد شاید قافیه تنگ اومده بوده.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:37  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صبح توی مسیرم که داشتم می‌رفتم سر کار، تصادف شده بود و بزرگراه بند بود. راننده‌ی ماشینی که سوارش بودم حدود ۵۰ متر به محل تصادف مونده گفت: حتما راننده‌اش زن بوده! تازه واستاد یک دل سیر حادثه را دید زد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:12  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آقای قالیباف شهردار تهران در برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی فرمودند: ششصد مسجد را شناسایی کردیم که با بازسازی توالتشان، می‌توان از آنها به عنوان توالت عمومی هم استفاده کرد و به زودی افتتاحشان خواهیم کرد.

تصور کن! ششصد تا افتتاح!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:16  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز سوار یک ماشین شدم که راننده‌اش از نظر ژنتیکی مذکر بود، ولی آرایش و پوشش مرسوم زنانه داشت. در تمام مدت رانندگی با دست راستش، دست چپ جوانی که کنارش نشسته بود را گرفته بود و حتی با دست چپ و از وسط فرمان، دنده عوض می‌کرد. خانمی که احتمالا مادر یکی از این دو نفر بود، هم عقب نشسته بود. این ماشین مسافرکش فقط دو تا جا برای مسافر داشت که البته ما هم دو نفر بودیم. راننده با ماشین کناری درگیری پیدا کرد و با صدای نازکی داشت، شرح گرفتن حال طرف را برای بغل دستی‌اش تعریف می‌کرد. ظاهرا حسابدار مجموعه هم خانمی بود که عقب نشسته بود. برای مسیر دویست و پنجاه تومانی، پانصد تومان می‌خواست و با دست نسبت به من که سیصد تومان بهش دادم حرکتی توهین آمیز کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:25  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 یکی از مزایای طرح زوج و فرد برای من٬ استفاده از وسایل نقلیه‌ی غیرشخصی در روزهای شنبه و چهارشنبه است. امروز از امام‌حسین تا دانشگاه سوار تاکسی شدم. مسافر کم بود و از پل‌چوبی تا سر جمال‌زاده تنها مسافر تاکسی بودم. راننده‌ی تاکسی جوان کم و بیش ۲۵ ساله‌ای بود. این گفتگو (البته بیشتر تک‌گویی است) بین ساعت ۳:۳۰ و ۴:۰۰ اتفاق افتاده است. نکته‌ی فوق‌العاده این بود که هر داستان را چند بار تعریف می‌کرد و هر بار جزییات جدیدی به داستان اضافه می‌شد.

 

۱- آقا این یارو می‌بینه راه بنده ها هی بوق می‌زنه.( در مورد این که بوق خیلی از نور بالا بهتره اظهار نظر می‌کنم). آقا من یعنی این‌جوری بهت بگم. نور بالا بزنه میرم برای ماشینش. پیکان باشه٬ پژو باشه٬ فرقی نمی‌کنه میرم برای زدن ماشینش. صدتا صد و بیست‌تا می‌رم برای ماشینش. دوبانده و دو طرفه باشه فرقی نمی‌کنه. بدجوری میره رو مخه آدم نور بالا.

 

۲- آقا هوا خیلی گرمه ها. من سربازی که رفتم 85 کیلو بودم. وقتی برگشتم، شده بودم 80 کیلو. بعدش همه‌جور خلافی کردم. یعنی خلاف کردم ها. شدم نی‌قلیون(حدود 70 کیلو بود). همه‌جور خلافی کردم، ولی عوضش توی گرما راحتم. آره من بدجوری خلاف بودم ولی حالا دیگه نه. حالا فقط سیگار می‌کشم و مشروب. توی عروسی‌ها هم سیگاری. عروسی اصلا بدون سیگاری نمی‌شه. خلاصه الان مثبت مثبت‌ام.

 

۳- آقا امروز از صبح این جوریه. باید 20 تومان کار کنم، تا حالا 9 تومان بیشتر کار نکردم. ساعت 5 هم باید برم عروسی. بدم می‌آد از عروسی رفتن. باید برم خونه دوش بگیرم، اصلاح کنم٬ لباس عوض کنم. بدم می‌آد از عروسی٬ ولی نمی‌شه هم نری. وقتی به آدم احترام گذاشتن دعوت کردن٬ باید آدمم احترام بذاره. ولی خیلی خسته می‌کنه آدم رو. آدم یه روز یه بند کار کنه کمتر خسته می‌شه تا بره عروسی. (در مورد مسیر تالار با من مشورت کرد.)

 

4- توی اتوبان کرج یک دختره با صد و بیست‌تا زد به یکی. طرف پرت شد اون‌ور. درجا مرد. دختره‌ی احمق در رفت. اون پژو بود، ما پراید بودیم. گذاشتیم دنبالش. کرج گرفتیمش. پیاده شدیم. یکی زدم تو گوشش. هر دو طرف زدم. گفتم تو نمی‌دونی فرار قتل عمده؟ گفت چرا ولی ترسیدم. پسره مرد. همون اول. این رفیقم دست فرمونش خوب نبود. گفتم بیا جامونو عوض کنیم. هم دست فرمونش خوب نبود٬ هم ماشین مال داداشش بود. گفتم بذار من بشینم. آقا نشستم.۱۲۰، ۱۳۰، ۱۴۰ ،۱۵۰تا می‌رفتم. کرج گرفتیمش. پیاده شدیم. صورتشو ترکوندم. گفتم مگه بیمه نداری. گفت چرا ولی ترسیدم. گفتم بیچاره این‌جوری قتل عمده. دست فرمونش خیلی خوب بود. با این سرعت لایی می‌کشید. خلاصه صورتشو سرخ کردم. بابا پیش میاد دیگه. حالا یکیو کشتی واستا ببین چی میشه. (داستان یک پدر و پسر را با جزییات تعریف کرد که به فاصله‌ی یک ماه در تصادف آدم کشته بودند). گرفتیم آوردیمش کلانتری. من با ماشین اون اومدم. دادیمش دست افسر. گفت کی کشته؟ گفتیم این. گفت چرا فرار کردی حالا. گرفتنش واسه‌ی قتل عمد.

 

5- آقا دخترا هم ترامادول (چیه؟) مصرف می‌کنن. دختره اومد سوار شد گفت آب داری؟ گفتم آره ولی گرمه. گفت مساله ای نیست می‌خوام قرص بخورم. گفتم قرص؟ این موقع روز. گفت ترامادوله. می‌خوری؟ گفتم وقتی می‌خوری منم می‌خورم.

 

6- یه بابایی سوار شد که اونم تاکسی‌دار بود و یه مدتی در مورد تعویض پیکان با سمند حرف زدند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:21  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نمیدانم چرا هروقت دانشگاه شلوغ میشه دوشنبه است که من نمیرم دانشگاه. البته بهتر!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:43  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱- روز دوشنبه دکتر اردلان مححققین مرکز را ناهار مهمان کرد. لاریجانی هم آمده بود. بهانه‌ی این ناهار شاهین شیخ جباری و یاسمن فرزان بودند. زوجی که ظاهرا موقعیت شغلی‌ای را در کانادا رد کرده‌اند و در مرکز ماندگار شده‌اند. شاهین شیخ جباری ریسمان‌کار است و با هر شاخصی از کیفیتسنجی علمی (اگر بهترین نباشد) از بهترین فیزیک‌پیشه‌های ایران است. همسرش یاسمن فرزان ذرات‌بنیادی‌کار و همکلاسی قدیمی من و عضو تیم ملی المپیاد فیزیک ایران در سال ۷۳ است .

شیخ جباری در سکولار (به خصوص به مقاله هایی که بیش از ۱۰۰ ارجاع دارد توجه کنید). 

فرزان در سکولار.

۲- من چون تخصصم ریسمان نیست٬ باید یک تکه‌ای بهشون بندازم وگرنه روزم شب نمی‌شه! اگر زوج غیر ریسمانی‌ای هم کارشان درست بود و می‌خواستند بروند٬ اصرار بر نرفتن و ناهاری در کار بود؟

۳- علیشاهیها در یک برنامه‌ی سیاسی در تلویزیون (طبیعتا در مورد انرژی هسته ای) دیده بود که وسط تصاویر برنامه، عکس سر در مرکز را در نیاوران نشان داده‌اند. ظاهرا دارند گرای غلط به آمریکاییها می‌دهند که به جای جاهای اصلی نیاوران را بزنند.

۴- لاریجانی حرفهای خیلی جالبی در مورد این‌که مرکز خودشو در پروپاگند گیر ننداخته، زد و این نکته که اورنایت (در طول شب یک شبه) همه چیز درست نمی‌شه.

۵- دیروز٬ امروز و فردا سمینار بهاره‌ی مرکزه. کلا برنامه‌ام بهم ریخته. تازه فهمیدم چه‌قدر بده که در محل کار آدم کنفرانس باشه. بیچاره زنجانیها و سیساییها. البته کلی آدم آشنا دیدم که خوشحال کننده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 19:50  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin