تبليغاتX
کاساندرا

کاساندرا

مامان بزرگم سالها مدیر مدرسه بوده و الان حدود ۳۰ سال می‌شه که بازنشسته شده. پریروز بهم گفت:

 

دیشب یه خواب خیلی ناراحت کننده‌ای دیدم. خواب دیدم مدیر یه مدرسه‌ی نا‌آشنا شدم. رفتم دیدم خیلی شلوغه. پرسیدم اینا کین؟ گفتن اومدن امتحان تجدیدی بدن. ردشون کردم. گفتم فعلا آمادگی نداریم. به مستخدم گفتم شماره‌ی اداره رو بگیر تا من باهاشون حرف بزنم. رفت و دیگه نیومد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:42  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به عنوان یک شریفی سابق معتقدم دانشجویی که کارت نشون نده رو باید این‌قدر زد که صدای سگ بده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 13:1  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دختر پنج‌ساله‌ای که پدر و مادرش برای بچه‌دار شدن مجدد برنامه‌ریزی می‌کنند از مادرش پرسیده:

 

مامان، تو و بابا اون دفعه که عروسی کردین من به دنیا اومدم. این دفعه هم باید عروسی کنین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:49  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز برای رییس نوشتم:

 

مشغول کارهای اداریم هستم. در نتیجه دیروز و امروز نیومدم. دوشنبه مرکز و چهارشنبه المپیاد هم احتمالا نمیام.

 

جواب داد:

 

کم‌کم باید به نبودنت عادت کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:51  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin