تبليغاتX
کاساندرا

کاساندرا

وضعیت کارم به شدت آشفته و شلوغ است تا حدی که شاید ۱۰ دقیقه وقت برای به‌روز کردن نداشته باشم. به خودم به مدت ۱۰ روز مرخصی می‌دم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:20  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فقط آرسنال
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:46  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آقای قالیباف شهردار تهران در برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی فرمودند: ششصد مسجد را شناسایی کردیم که با بازسازی توالتشان، می‌توان از آنها به عنوان توالت عمومی هم استفاده کرد و به زودی افتتاحشان خواهیم کرد.

تصور کن! ششصد تا افتتاح!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:16  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز سوار یک ماشین شدم که راننده‌اش از نظر ژنتیکی مذکر بود، ولی آرایش و پوشش مرسوم زنانه داشت. در تمام مدت رانندگی با دست راستش، دست چپ جوانی که کنارش نشسته بود را گرفته بود و حتی با دست چپ و از وسط فرمان، دنده عوض می‌کرد. خانمی که احتمالا مادر یکی از این دو نفر بود، هم عقب نشسته بود. این ماشین مسافرکش فقط دو تا جا برای مسافر داشت که البته ما هم دو نفر بودیم. راننده با ماشین کناری درگیری پیدا کرد و با صدای نازکی داشت، شرح گرفتن حال طرف را برای بغل دستی‌اش تعریف می‌کرد. ظاهرا حسابدار مجموعه هم خانمی بود که عقب نشسته بود. برای مسیر دویست و پنجاه تومانی، پانصد تومان می‌خواست و با دست نسبت به من که سیصد تومان بهش دادم حرکتی توهین آمیز کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:25  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱- از این که دو سه روز ننوشتم معذرت می‌خوام. بعد از حدود ۴۰ روز پیاپی نوشتن تجربه‌ی بدی نبود.

۲- تمام پیامهای دیگرانی که پاسخ نیاز داشت را (از اول تاکنون) پاسخ دادم، جز پیام بهتاش که سر فرصت پاسخ خواهم داد.

۳- تمام پیامهای دیگران را جز آنهایی که فقط تبلیغی بودند، تایید کردم که در این موارد هم زیر همان نوشته حذف پیام را ذکر کرده‌ام. اگر پیام شما منتشر نشده، احتمالا به دست من نرسیده. دوباره تلاش کنید!

۴- نوشته‌ی ۱۶ اردیبهشت در مورد یکی از کارهای اخیرمان ظاهرا چندان مورد توجه نبوده است. هم از روی تعداد پیامهای دیگران می‌گویم و هم از روی صحبتهای شفاهی با چند نفر که حوصله نکرده بودند بخوانندش. ممنون می‌شم اگر بخوانید و نظرتان را بگویید. برایم مهم است که بتوانم کار تخصصی‌ام را بدون پیچیدگی توضیح دهم. بهم کمک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:23  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 یکی از مزایای طرح زوج و فرد برای من٬ استفاده از وسایل نقلیه‌ی غیرشخصی در روزهای شنبه و چهارشنبه است. امروز از امام‌حسین تا دانشگاه سوار تاکسی شدم. مسافر کم بود و از پل‌چوبی تا سر جمال‌زاده تنها مسافر تاکسی بودم. راننده‌ی تاکسی جوان کم و بیش ۲۵ ساله‌ای بود. این گفتگو (البته بیشتر تک‌گویی است) بین ساعت ۳:۳۰ و ۴:۰۰ اتفاق افتاده است. نکته‌ی فوق‌العاده این بود که هر داستان را چند بار تعریف می‌کرد و هر بار جزییات جدیدی به داستان اضافه می‌شد.

 

۱- آقا این یارو می‌بینه راه بنده ها هی بوق می‌زنه.( در مورد این که بوق خیلی از نور بالا بهتره اظهار نظر می‌کنم). آقا من یعنی این‌جوری بهت بگم. نور بالا بزنه میرم برای ماشینش. پیکان باشه٬ پژو باشه٬ فرقی نمی‌کنه میرم برای زدن ماشینش. صدتا صد و بیست‌تا می‌رم برای ماشینش. دوبانده و دو طرفه باشه فرقی نمی‌کنه. بدجوری میره رو مخه آدم نور بالا.

 

۲- آقا هوا خیلی گرمه ها. من سربازی که رفتم 85 کیلو بودم. وقتی برگشتم، شده بودم 80 کیلو. بعدش همه‌جور خلافی کردم. یعنی خلاف کردم ها. شدم نی‌قلیون(حدود 70 کیلو بود). همه‌جور خلافی کردم، ولی عوضش توی گرما راحتم. آره من بدجوری خلاف بودم ولی حالا دیگه نه. حالا فقط سیگار می‌کشم و مشروب. توی عروسی‌ها هم سیگاری. عروسی اصلا بدون سیگاری نمی‌شه. خلاصه الان مثبت مثبت‌ام.

 

۳- آقا امروز از صبح این جوریه. باید 20 تومان کار کنم، تا حالا 9 تومان بیشتر کار نکردم. ساعت 5 هم باید برم عروسی. بدم می‌آد از عروسی رفتن. باید برم خونه دوش بگیرم، اصلاح کنم٬ لباس عوض کنم. بدم می‌آد از عروسی٬ ولی نمی‌شه هم نری. وقتی به آدم احترام گذاشتن دعوت کردن٬ باید آدمم احترام بذاره. ولی خیلی خسته می‌کنه آدم رو. آدم یه روز یه بند کار کنه کمتر خسته می‌شه تا بره عروسی. (در مورد مسیر تالار با من مشورت کرد.)

 

4- توی اتوبان کرج یک دختره با صد و بیست‌تا زد به یکی. طرف پرت شد اون‌ور. درجا مرد. دختره‌ی احمق در رفت. اون پژو بود، ما پراید بودیم. گذاشتیم دنبالش. کرج گرفتیمش. پیاده شدیم. یکی زدم تو گوشش. هر دو طرف زدم. گفتم تو نمی‌دونی فرار قتل عمده؟ گفت چرا ولی ترسیدم. پسره مرد. همون اول. این رفیقم دست فرمونش خوب نبود. گفتم بیا جامونو عوض کنیم. هم دست فرمونش خوب نبود٬ هم ماشین مال داداشش بود. گفتم بذار من بشینم. آقا نشستم.۱۲۰، ۱۳۰، ۱۴۰ ،۱۵۰تا می‌رفتم. کرج گرفتیمش. پیاده شدیم. صورتشو ترکوندم. گفتم مگه بیمه نداری. گفت چرا ولی ترسیدم. گفتم بیچاره این‌جوری قتل عمده. دست فرمونش خیلی خوب بود. با این سرعت لایی می‌کشید. خلاصه صورتشو سرخ کردم. بابا پیش میاد دیگه. حالا یکیو کشتی واستا ببین چی میشه. (داستان یک پدر و پسر را با جزییات تعریف کرد که به فاصله‌ی یک ماه در تصادف آدم کشته بودند). گرفتیم آوردیمش کلانتری. من با ماشین اون اومدم. دادیمش دست افسر. گفت کی کشته؟ گفتیم این. گفت چرا فرار کردی حالا. گرفتنش واسه‌ی قتل عمد.

 

5- آقا دخترا هم ترامادول (چیه؟) مصرف می‌کنن. دختره اومد سوار شد گفت آب داری؟ گفتم آره ولی گرمه. گفت مساله ای نیست می‌خوام قرص بخورم. گفتم قرص؟ این موقع روز. گفت ترامادوله. می‌خوری؟ گفتم وقتی می‌خوری منم می‌خورم.

 

6- یه بابایی سوار شد که اونم تاکسی‌دار بود و یه مدتی در مورد تعویض پیکان با سمند حرف زدند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:21  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نمیدانم چرا هروقت دانشگاه شلوغ میشه دوشنبه است که من نمیرم دانشگاه. البته بهتر!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:43  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکی از چیزهایی که اخیرا یاد گرفتهام، تاثیر سیاستهای اقتصادی از نوع مهرورزی روی اقتصادهایی است که با ما زیاد برهمکنش دارند. این مقاله‌ی روز را ببینید. چند جمله از این مقاله:

 

از آغاز سال جديد ميلادي، بورس امارات با بحران روبه‌رو شد و ميلياردها درهم خسارت به سرمايه‌گذاران وارد شده است. اما در جلسه روز چهارشنبه، مدير يک شرکت بزرگ سرمايه گذاري دوبي ابراز اميدواري کرد با تصميم دولت ايران براي هزينه کردن تمامي درآمد نفتي و ذخاير مالي خود، حلقه نجاتي در راه است که از شمال آب هاي خليج مي رسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:46  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این نوشته خلاصه‌ی یکی از کارهایمان است که اخیرا تمام شده و برای مجله فرستاده شده است. نسخه‌ی پیش از چاپش این‌جاست. ایده‌ی این کار در جلسه‌ی دفاع از تز دکتری فرشید۱ در مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان به ذهن رییس می‌رسد و بخشی از کارهای کارشناسی ارشد گلنوش است. افراد درگیر در این کار گلنوش٬ من٬ فرشید و رییس هستند.

آزمایشهایی که در مقیاس بزرگ روی DNA انجام می‌شود٬ طول پایسته‌ای۲ برابر با ۵۰ نانومتر برای DNA پیشنهاد می‌کنند، ولی نتایج آزمایشهای روی DNA های حلقوی۳ با این مقدار نمی‌خواند. DNA های حلقوی بیش از اندازه‌ای که نظریه پیش‌بینی می‌کند در طبیعت ظاهر می شوند. یکی از جوابهای احتمالی این مشکل -که پیشنهاد کلوتیه و ویدام است- کمتر بودن طول پایسته‌ی DNA در مقیاسهای کوچک است. مقدار پیشنهادی کلوتیه و ویدام ۴۰ نانومتر است.

اگر از مارپیچ بودن DNA صرف نظر کنیم، می‌بینیم که شبیه یک نردبان یا یک نوار کاغذی است. رساندن دو لبه‌ی نزدیکتر نوار کاغذی به یکدیگر از رساندن دو لبه‌ی دورتر آن کار دشوارتری است. این عدم تقارن سبب می‌شود هنگام ساختن حلقه٬ DNA ترجیح بدهد خود را بیشتر در راستای نرمش خم کند. این عدم تقارن می‌تواند جواب این سوال باشد که چرا در مقیاسهای کوچک، خم شدن کار راحت‌تری است (طول پایسته کمتر است). با در نظر گرفتن این عدم تقارن مساله را حل کردیم و نشان دادیم که هر دو مقدار ۴۰ و ۵۰ نانومتر با این مدل قابل توجیح توجیه‌اند، ضمن این که نتیجه کارمان با چند کار دیگر نیز سازگار است.

۱- فرشید الان استادیار مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان است.

۲- مقیاسی برای سختی خم کردن یک میله است. هر چه طول پایسته یا پایستگی بیشتر باشد خم کردن میله سختتر است.

۳- یعنی ابتدا و انتهای یک رشته ی DNA را به هم ببندیم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:27  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می‌خواستیم برای شرکت در مراسم روز نجوم از خانه برویم بیرون. برای حفظ پیوستگی منتشر کردن مطالب، بیست دقیقه فکر کردم که یه موضوعی پیدا کنم که نوشتنش یه دقیقه بیشتر طول نکشه! پیدا نشد!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:37  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱- روز دوشنبه دکتر اردلان مححققین مرکز را ناهار مهمان کرد. لاریجانی هم آمده بود. بهانه‌ی این ناهار شاهین شیخ جباری و یاسمن فرزان بودند. زوجی که ظاهرا موقعیت شغلی‌ای را در کانادا رد کرده‌اند و در مرکز ماندگار شده‌اند. شاهین شیخ جباری ریسمان‌کار است و با هر شاخصی از کیفیتسنجی علمی (اگر بهترین نباشد) از بهترین فیزیک‌پیشه‌های ایران است. همسرش یاسمن فرزان ذرات‌بنیادی‌کار و همکلاسی قدیمی من و عضو تیم ملی المپیاد فیزیک ایران در سال ۷۳ است .

شیخ جباری در سکولار (به خصوص به مقاله هایی که بیش از ۱۰۰ ارجاع دارد توجه کنید). 

فرزان در سکولار.

۲- من چون تخصصم ریسمان نیست٬ باید یک تکه‌ای بهشون بندازم وگرنه روزم شب نمی‌شه! اگر زوج غیر ریسمانی‌ای هم کارشان درست بود و می‌خواستند بروند٬ اصرار بر نرفتن و ناهاری در کار بود؟

۳- علیشاهیها در یک برنامه‌ی سیاسی در تلویزیون (طبیعتا در مورد انرژی هسته ای) دیده بود که وسط تصاویر برنامه، عکس سر در مرکز را در نیاوران نشان داده‌اند. ظاهرا دارند گرای غلط به آمریکاییها می‌دهند که به جای جاهای اصلی نیاوران را بزنند.

۴- لاریجانی حرفهای خیلی جالبی در مورد این‌که مرکز خودشو در پروپاگند گیر ننداخته، زد و این نکته که اورنایت (در طول شب یک شبه) همه چیز درست نمی‌شه.

۵- دیروز٬ امروز و فردا سمینار بهاره‌ی مرکزه. کلا برنامه‌ام بهم ریخته. تازه فهمیدم چه‌قدر بده که در محل کار آدم کنفرانس باشه. بیچاره زنجانیها و سیساییها. البته کلی آدم آشنا دیدم که خوشحال کننده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 19:50  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پرسپولیس یک بازیکن کامرونی خریده که اسمش النگ النگ است.

راستی فکر کنم همون جور که برنامه بود استقلال قهرمان لیگ شه برنامه است که پرسپولیس قهرمان حذفی شه. خداییش حیفه آری هانه که نره جام قهرمانان آسیا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:7  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به بهانه‌ی روز معلم و در ادامه‌ی نوشته‌ی قبلی

الف:  کلاسهای رسمی‌ام در دبیرستان بدترین (در چند خط بعدی منظورم واضحتر می‌شود) کلاسهایم بوده‌اند. سرشار از تناقض.

۱- شما به تعریف متداول نظم در کلاس درسی اعتقاد ندارید. از طرفی می‌دانید که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:44  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز سر راه حجله‌ی دختر ۱۷ساله‌ای را دیدم که بر اثر ترکیدن آپاندیس مرده بود.

 

هراس من باری همه مردن در سرزمینی است
که مزد آمبولانس
از حق مسلم افزون باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:46  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مثل اکثر فیلمهای داودنژاد فیلم ماندگاری نیست، ولی به دیدنش می‌ارزد. موضوع دستمالی شده‌ای برای یک فیلم طنز است، ولی پرداخت نسبتا خوبی دارد. به غیر از اعضای خانواده‌ی داودنژاد، علی صادقی و رضا عطاران هم بازی می‌کنند. رضا عطاران همانی است که می‌شناسیم: یک تیپ آشنا و این باعث جذب مخاطب می‌شود. در ضمن این‌که دوتا از هنرپیشه‌ها هم‌زمان با اکران فیلم، در یک طنز نود شبی بازی می‌کنند، احتمالا باعث فروش بیشتر خواهد بود. فیلم تکه‌هایی دارد -به‌خصوص بعضی از حرکات عطاران- که از سد ارشاد ردشدنشان، برایم عجیب است .

اما نکته‌ی اصلی این فیلم بازی فوق‌العاده‌ی پسر ۵-۶ ساله‌ای در نقش سمیر است. فوق‌العاده است!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 12:37  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

محمد خرمی می‌گوید اگر کسی به من بگوید گل احساس توهین بیشتری می‌کنم تا بگوید خر. خر نسبت به گل به مراتب موجود پیشرفته‌تری است.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:11  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

برآمدن دو کار به یک کرشمه: به دست آوردن دل دختران علاقه‌مند به استادیوم و گوش سپردن به حرف مراجع تقلید.

این را هم ببینید.

وبلاگ مامان ایران دخت هم به روز شد.

پی‌نوشت: نوشته سیامک رحمانی را بخوانید (لینک از احسان).

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:9  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

‌‌‌‌دلایل ششگانه‌ی بومی بودن انرژی هسته‌ای:

۱- هاتف اصفهانی می‌فرماید: "دل هر ذره را که بشکافی   آفتابیش در میان بینی" که اشاره‌ی واضحی است به انرژی هسته‌ای.

۲- شیخ بهایی حمامی در اصفهان ساخته بوده است که فقط با یک شمع کار می‌کرده. انگلیسیها آمدند از رازش سر درآورند (ادعا کردند) که خراب شد وسط کار. این قطعا نمونه‌ی کاربردی انرژی هسته‌ای بوده است.

۳- بنا بر مدارکی که تنها در اختیار ایرج حسابی است٬ تمام فیزیک مدرن را محمود حسابی به اینشتین آموخته است.

۴- در دو مورد اول اصفهان و در مورد سوم تفرش٬ که هر دو نزدیک نطنز هستند٬ نقش کلیدی بازی کرده‌اند.

۵- هنوز شک دارید؟ مگر اصولا همه چیز را اولش ایرانیها انجام نداده‌اند؟

۶- باز هم شک دارید؟ میریم توی خیابون رای‌گیری می‌کنیم. مگر به هر نفر یک رای معتقد نیستید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 17:11  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سه نفر از چهار مسافر تاکسی‌ای که امروز سوار شدم با راننده سر ۵۰ تومان بحث مفصل (و حتی فحش و لگد زدن به در ماشین) کردند. نمی‌دونم آنهایی که یک حالی به حجم نقدینگی دادند فکر اینجاشو کرده بودند؟ یعنی قیمت اعصاب مردم را حساب کرده بودند؟ آها یادم نبود تورم ریشه‌ی روانی دارد و اینایی که قیمت بالا می‌برند یک مشت خائن‌اند که قصد شیطنت دارند.

در جواب سوال حامد در مورد کرایه‌ی تاکسی و آژانس٬ مسیرهایی که من دارم اینجوری تغییر کرده.

۵۰۰ ---> ۵۵۰ یا ۶۰۰

۱۰۰---> ۱۵۰ یا ۲۰۰

۲۰۰ ---> ۲۵۰ یا ۳۰۰ (همونی که دعوا شد)

۲۵۰۰ ---> ۲۵۰۰

۳۰۰۰ ---> ۳۵۰۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:17  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وبلاگ مادر بزرگم را ببینید.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 17:29  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱- دیروز مراسم چهلمین روز خاک‌سپاری شهدای گمنام در شریف بود. اتفاقا یکشنبه‌ها روز جلسات هفتگی گروه ماست. اعضای غیرشریفی گروهمان را دیروز به دانشگاه راه ندادند.

سگها دو نوعند. یک نوع تربیت شده و یک نوع تربیت نشده. سگهای تربیت شده تشخیص می‌دهند که جلوی چه کسی را باید بگیرند و چه کسی را نه. سگهای تربیت نشده پاچه‌ی همه را می گیرند و تنها کسانی از آنها عبور می‌کنند که زورشان زیاد باشد.

۲- مقاله‌ای را داشتیم برای مجله‌ای می‌فرستادیم. مجله ۱۰ دقیقه به ما فرصت داده بود که ۳ مگابایت اطلاعات را بفرستیم. خط دانشگاه به اصطلاح شریف نمیتواند این مقدار اطلاعات را در این زمان بفرستد. یعنی ارسال از دانشگاه تقریبا تعطیل است و فرض بر این است که ما فقط مصرف کننده‌ی اطلاعات هستیم دیگران غلط کرده‌اند که بخواهند بفهمند در اینجا چه خبر است و مثلا صفحه‌ی شخصی کسی را ببینند.

۳- عصبانی نیستم.

 

پی‌نوشت: به نظر می‌رسد کوتاه‌نویسی من باعث سو‌تفاهم شده است. شاید منطقی‌تر بود که این نوشته را حذف می‌کردم ولی علاقه ندارم که چیزی را که گفته‌ام محو کنم.

در هر حال قصد توهین نداشتم و فقط سعی کردم به این نکته اشاره کنم که این بخش از سیستم دانشگاه مثل بسیاری از جاهای دیگرش روی نجابت مردم حساب باز کرده است. اجازه ورود بیش از این که تابع کار داشتن یا نداشتن شما در دانشگاه باشد تابع میزان هوچی‌گریتان است. باز هم تکرار می‌کنم که قصد توهین به نگهبان که تنها گناهش این است که دیگری از او خواسته که کاری ابلهانه (به نظر من) انجام دهد و در مقابل آن چندرغازی بگیرد٬ نداشتم. باید به هوشمندی آن کسی که نگهبان را با شما درگیر می‌کند و خودش در جای امن می‌نشیند آفرین گفت.

پی‌نوشت دوم: به صراحت می‌گویم قصد توهین به نگهبانان را نداشتم. هر چند می‌پذیرم که چنین برداشتی از نوشته‌ام ممکن است. از هرکس که ناخواسته ناراحتش کرده‌ام عذر می‌خواهم. به طور طبیعی باید این نوشته را حذف کنم ولی اولا حذف یک نوشته حتی اگر اشتباه کرده باشم را صحیح نمی‌دانم و ثانیا این توضیحات را برای رفع سوتفاهم کافی می‌دانم. بحثهای نظرات دیگران را بخوانید.

نزدیک دو سال با یکی از نگهبانان دانشگاه همسایه دیوار به دیوار بودیم و من با این نگهبان دوست بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:59  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شاید شما هم مقاله‌ی کامران بهنیا را در مورد وضعیت اسفناک علمی در ایران خوانده باشید. ایشان با بررسی آمار مقالات ISI محققین ایرانی نتایجی گرفته است.

من واقعا از این خارجی شیفتگی متاسفم. چرا باید چند تا آدم غیر ایرانی که اصلا معلوم نیست کی هستند، مقاله‌های ایرانیهایی که از اول تاریخ و حتی پیش از آن پرچمدار علم بوده‌اند را داوری و رتبه‌بندی کنند؟ چرا هیچ‌کس به این نکته‌ی ظریف که هیچ‌کس چیز مهمی را در مجلات چاپ نمی‌کند توجه ندارد؟ شما فکر می‌کنید آمریکاییها پیشرفتهای مهمشان را در مجلات چاپ می‌کنند که ما از آن مطلع شویم؟ شما فکر نمی‌کنید این که مقاله‌ی شما در یک مجله‌ی علمی چاپ شود٬ دلیل کافی برای ضعیف بودن کار شماست؟ اگر کار شما خوب باشد که کسی آن را چاپ نمی‌کند بلکه با خیال راحت آن را می‌دزدند. اصولا فرستادن مقاله برای اینها خیانت است.

آقای بهنیا سوراخ دعا را گم کرده‌اید! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:31  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پشت و روی یک کارت‌پستال چاپ شده‌بود.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من کشته‌ی مراسم قهرمانی در کشورمان هستم. جذابترین صحنه امروز وقتی بود که دوتا استقلالی‌نما* سر این‌که جام دست کدومشون باشه دعوا داشتند! در نمایی که تلویزیون نشون می‌داد ۷-۸ نفر بودند که هیچ‌کدام بازیکن یا مربی نبودند! از اون جالبتر این که جام اصلی را چون کلی تزیینات دارد و فصل پیش کنده شدن بخشهایی از آن سوژه شده بود به قهرمان ندادند و یک چیزی دادند که مردم باهاش بدوند و حال کنند!

* هفته پیش افسری در تلویزیون در توصیف دزدهایی که با ظاهر مسافر سوار ماشین می‌شوند عبارت مسافرنما را به کار برد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:54  توسط نیما همدانی رجا  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin